|
می زنه دلم تو نقاره خونه ات از بچگی بودم آقا دیوونه ات ایوون طلات جای خود کشته منو کاسه های طلایی سقا خونه ات
امام رضا کم ما و کرمت قربون جارو کشای حرمت کشته منو آرزوی کرببلا آقا فقط یه بار بگو می برمت + نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388 11:6 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
قرار من باش که در مدار توام... تا کنون قرار و مداری بهتر از این دیده بودی؟
کاش تو هم وبلاگم رو می خوندی + نوشته شده در دوشنبه 4 آبان1388 10:41 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 6:15 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
مژده! مژده!
بانوی من امشب مادر میشه! زهرای اطهر امشب حسنش رو در آغوش می گیره! بانوی مهربانی ها! ای فاطمه که برای پیامبر بوی بهشت می دهی! می توانی پسرت را بزرگ سرور جوانان اهل بهشت را امشب ببویی و در آغوش بکشی. مبارکت باشد ای مادر جوان مسلمین. کاش به شادی خویش ما را نیز صدقه ای و شادباشی دهی که همیشه نیازمندت هستیم. + نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 6:0 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
* دربست،دربست. صدای کشدار ترمز ماشین را شنید و خودش رو روی صندلی عقب ولو کرد. دیگر چیزی نفهمید. حتی در مقابل سوال راننده که پرسید: کجا تشریف می برین؟ نتوانست حرفی بزند. فقط دست در جیب پیراهمش کرد و نشانی مطب دکتر مرادی را به راننده نشان داد. *در هیاهوی شهر، در حالی که از شیشهء باران زدهء تاکسی بیرون زا تماشا می کرد، اتفاقات نیم ساعت گذشته را مرور کرد. به یاد جسم لاغر و تکیدهءمرضیه افتاد که روی تخت شماره 8 آی سی یو دراز شده بود و کلی سیم و سرم و چیزهای دیگر به صورت و دستهای مهربانش آویزان بود. همهء امیدش روی تخت بیمارستان خوابیده بود و همه از او قطع امید کرده بودند. این را پرستار با هزار مقدمه چینی برایش گفته بود: "آقای کیانی! ما همهء تلاشمون رو کردیم، اما متاسفانه آخرین باری که دکتر مرادی خانم شما رو معاینه کردن، نظرشون این بود که دیگه به هوش نمیآن." یادش آمد که چه سر و صدایی راه انداخته بود و به زور نشانی مطب دکتر مرادی را از پرستار گرفته بود. مگر می شد به همبن سادگی از مرضیه قطع امید کرد؟ مرضیه همهء امید او بود. *با صدای راننده به خودش آمد: "آقا بفرمایین! اینم همون هیئتی که آدرسش رو داده بودین. راستی! ما رو هم توی این شبهای فاطمیه دعا کنین!" با تعجب چشم های از حدقه بیرون زده اش را به طرف شیشهء باران زدهء تاکسی چرخاند تا نقطه ای را که راننده اشاره می کرد ببیند. روی یک پارچهء مشکی بزرگ نوشته بود: * هیئت متوسلین به حضرت زهرا سلام الله علیها دوباره به سمت راننده برگشت. با تعجب برگهء نشانی هیئت را که ظهر توی مسجد از یک نفر گرفته بود، در دست راننده دید. دست کرد توی جیبش و علاوه بر یک اسکناس دو هزار تومانی، برگهء نشانی مطب دکتر مرادی را هم که لابلای اسکناسها جا خوش کرده بود بیرون کشید. *روضه تمام شده بود. مداح هیئت داشت دعا می کرد. لرزش موبایل را توی جیب شلوارش حس کرد. گوشی را آرام از جیبش درآورد. شمارهء بیمارستان بود! - الو بفرمایید!... - الو آقای کیانی! مژده بدین! خانومتون به هوش اومدن! زودتر خودتون رو برسونید!... + نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 1:21 قبل از ظهر توسط دختر مهربون |
*فاطمه پیامبر(صلی الله علیه و آله) در حالی که لبخند ملیحی بر لب داشتند فرمودند: "نه دخترم. فرزندت حسین را کسی نربوده است. فرشتگان موکل هفت آسمان از خداوند خواسته اند که این کودک، ساعتی به آسمانها برگردد تا او را ببینند و از عطر و بوی بهشتی او استشمام کنند." اما فاطمه (سلام الله علیها) همچنان مغموم از دوری فرزندش در گوشه ای از اتاق به انتظار نشست. * فرشته راهنما بال گشود و به آسمان دوم اوج گرفت. فرشته های دیگر هم سراسیمه از پشت سر حرکت می کردند. فرشته های موکل آسمان دوم، از دیدن قنداقهء کودک در دستهای فرشتهء راهنما با شوقی وصف ناشدنی به طرف آنها هجوم آوردند. اما با نزدیک شدن به کودک، حزن عجیبی دلهایشان را فرا می گرفت. فرشتهء راهنما که حال فرشته های دیگر را دید گفت: " عزیزان، نگران نباشید. این حزن و این اشکی که با دیدن این کودک به شما دست داده، طبیعی است،علت آن را هم نمیدانم، اما هر فرشته ای که او را میبیند، حالش همینطور میشود." فرشته ی راهنما این را گفت و دوباره به سمت آسمان سوم اوج گرفت. *فطرس ملک نگاهی به آسمان انداخت، ار دور هاله ای نورانی در حال نزدیک شدن به او بود. سال ها از تبعید او به این جزیره میگذشت. جزیره ای دور افتاده در آسمان سوم. بال و پر نداشت. خدا اراده کرده بود که فطرس، فرشته ی مقرب خود را به این جزیره تبعید کند و بال و پر او را بگیرد. حالا فطرس داشت با ناامیدی نزدیک شدن هاله نور را تماشا میکرد که کم کم تشخیص داد گروهی از فرشتگان هستند. انگار قنداقه کودکی را در آغوشی گرفته و میبرند. فطرس در دلش احساس حزن عجیبی کرد. از همان فاصله ندایی برای فرشتگان فرستاد : عزیزان، این منم، فطرس، فرشته ی مقرب الهی، چه میکنید؟ این کودکی که با خود میبرید کیست؟ فرشته ها با شنیدن صدای فطرس، نگاهی به پایین انداختند. فرشته ی راهنما در حالی که اشک میریخت گفت: فطرس عزیز، این قنداقه حسین، فرزند فاطمه دختر پیامبر خداست. و این خزن و اندوهی که اکنون پیدا کرده ای از محبتی است که در دل نسبت به این کودک عزیز داری، نگران نباش! فطرس رو به آسمان های بالایی کرد و خداوند را خطاب کرد: خدایا! سالهاست که در این گوشه از عالم زندانی شده ام. اگر این کودک برای تو و پیامبرت عزیز است، تو را به حق او سوگند میدهم که بال و پرم را به من ببخشی. هنوز جمله ی فطرس تمام نشده بود که بال و پر او دوباره جان گرفت. فرشته راهنما گفت : "فطرس عزیز! خداوند به خاطر این کودک تو را از این جزیره نجات داد. بال بگشا و با ما همراه شو! دختر پیامبر برای دیدن کودک دلبندش بی تابی میکند." فطرس ملک پس از سالها، بالهایش را باز کرد و پشت سر فرشته های دیگر اوج گرفت، در حالی که با خدای خودش اینگونه زمزمه میکرد: " خدایا به خاطر این عنایت ویژه ات، سوگند میخورم تا روز حشر و قیامت، هر جا که سخنی از این فرزند دلبند فاطمه(سلام الله علیها) به میان آید و اشکی ریخته شود نام حاضران در آن مجلس را در کتیبه ای ثبت کنم و در روز حشر تقدیمت نمایم." *همه دور هم جمع شده بودند؛ پیامبر(صلی الله علیه و آله) فاطمه (سلام الله علیها) علی (علیه السلام) و امام حسن (علیه السلام). فرشته ی راهنما به آرامی کودک را در رختخواب خود خواباند و پر کشید به سمت بالا . خانواده ی پیامبر(صلی الله علیه و آله) وارد اتاق شدند و کودک را در حالی که گریه میکرد دیدند. همه شروع کردند به آرامی اشک ریختن. فطرس ملک کتیبه را به دست گرفت و اسامی حاضران در مجلس را اینگونه نوشت: جدش محمد مصطفی (صلی الله علیه و آله) مادرش فاطمه زهرا(سلام الله علیها) پدرش علی مرتضی (علیه السلام)، برادرش حسن (علیه السلام) و ... فطرس ملک سراسیمه خودش را رساند به مجلس. *مداح داشت روضه ی عصر عاشورا را میخواند. جمعیت با صدای بلند داشتند اشک میریختند. فطرس ملک شروع کرد به نوشتن ؛ ... برداشتی آزاد از: مستدرک الوسایل ج10 ص410 + نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388 11:18 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
خداوندا از تو به سبب دانشت (که به همه چيز اگاهي) درخواست خير دارم، پس بر محمد و آلش درود فرست، و در حقم به خير حکم کن، و شناخت آنچه را که برايمان اختيار کردي به ما الهام فرما، و آن را براي ما سبب خشنودي به قضايت، و تسليم به حکمت قرار ده، پس دلهره شک را از ما دور کن، و ما را به يقين مخلصين تأييد فرما، و ما را دچار فروماندگي از معرفت آنچه برايمان اختيار کردهاي مکن، که قدر حضرتت را سبک انگاريم، و مورد رضاي تو را ناپسند داريم، و به چيزي که از حسن عاقبت دورتر، و به خلاف عافيت نزديکتر است ميل پيدا کنيم. آنچه را از قضاي خود که ما از ان اکراه داريم محبوب قلبمان کن، و آنچه را از حکم تو سخت ميپنداريم بر ما آسان ساز، و گردن نهادن به انچه از مشيت و ارادهات بر ما وارد آوردهاي به ما الهام فرما، تا تأخير آنچه را تعجيل فرمودي، و تعجيل آنچه را به تأخير انداختي دوست نداريم، و هر آنچه محبوب توست ناپسند ندانيم، و آنچه را تو نمي پسندي انتخاب نکنيم. و کار ما را به آنچه عاقبتش پسنديده تر، و مآلش بهتر است پايان بخش، که تو عطاي نفيس مرحمت ميکني، و نعمتهاي بزرگ ميبخشي، و هر چه ميخواهي آن کني، و بر هر چيز قدرت داري. با تشکر از آقای مهدی نصیری (ذکر) + نوشته شده در سه شنبه 29 اردیبهشت1388 4:9 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
سلام به همه دوستان. این چند روز مطلبی خیلی ذهنم رو مشغول کرده. در مورد جاذبه زمین. شنیده ام این که اجسام به سوی زمین کشیده می شن دلیل بر جاذبه زمین نیست، بلکه دلیل بر دافعه جو دور زمینه. و همین هم باعث می شه که وقتی از جو خارج می شی دیگه به سمت زمین کشیده نشی. یا "هـُل" داده نمی شی! نظر شما چیه؟ + نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 2:59 بعد از ظهر توسط دختر مهربون |
من مستم من مستم و ميخانه پرستم راهم منماييد، پايم بگشاييد! وين جام جگر سوز مگيريد زدستم! مي،لاله و باغم مي،شمع و چراغم مي،همدم من، همنفسم، عطر دماغم. خوشرنگ ، خوش آهنگ لغزيده به جامم. از تلخي طعم وي انديشه مداريد، گواراست به کامم در ساحل اين آتش من غرق گناهم همراه شما نيستم، اي مردم بتگر! من نامه سياهم فرياد رسا! در شب گسترده پر وبال از آتش اهريمن بدخو به امان دار هم ساغر پر مي هم تاک کهنسال کان تاک زرافشان دهدم خوشه زرين وين ساغر لبريز اندوه زدايد ز دلم با مي ديرين با آنکه در ميکده را باز ببستند با آنکه سبوي مي ما را بشکستند با محتسب شهر بگوييد :که هشدار! هشدار! که من مست مي هر شبه هستم سياوش کسرايي + نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 10:0 قبل از ظهر توسط دختر مهربون |
يادت نره که ياد تو هميشه همراه منه! يادت نره که خواستنت مثلِ نفس کشيدنه! يادت نره که آينه از طپشِ تو روشنه! يادت نره نبودنت جونمو آتيش مي زنه! بغض تو ياس پرپره، شب تو چشات شناوره! دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره! عاشق تو قلندره! از همه ديوونه تره! نازِ تو رو خوب مي خره! يادت نره! يادت نره! يادت نره که خسته ام از اين فراموشي بد! يه حرف تکراري شدم، مثل مدار جزر و مد! يادت نره ترانه هام دفترِ خاطراتمه! يادت نره بدون تو سقوط من دم به دمه!
بغض تو ياس پرپره، شب تو چشات شناوره! دل واسه تو در به دره! يادت نره! يادت نره! عاشق تو قلندره! از همه ديوونه تره! ناز تو رو خوب مي خره! يادت نره! يادت نره! + نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 10:55 قبل از ظهر توسط دختر مهربون |
|